تبليغاتX
مثنوی

امشب به روی دفتر من خواهشا ببار

یک شعر ِ خشک ِ تند ِ جهتدارِ سر بدار

حالا تو نیستی و زمین دور می زند

فکرم میان شک و یقین دور میزند

وقتی گلو گرفته بغض است و باور است

این حرفها نگفته نمانند بهتر است

این فکرهای پاپتی سرکش بلند

من را به شرح مسئله پابند می کنند

این روزها فضای زمین هم عوض شده ست

معیارهای سابق دین هم عوض شده ست

اصلا به دیگران که نبودند دل نبند

حتی رفیق­های تو تغییر کرده اند

در یادشان نمانده زمانی که جنگ بود

روزی که سر بدون بدن هم قشنگ بود

هی چشم توی چشم شما قول داده اند

درپیش چشمهای خدا قول داده اند

در پیش چشمهای خدا قول­ها شکست

یا اینکه بهتر است بگویم خدا شکست

گم می شدید در تب تکرار شهرها

چون عکسهای سینه ی دیوار شهرها

پس منحصر شدید به یک چند دشت خاک

و مختصر شدید به یک چفیه و پلاک

وقتی شما زدوده شدید از حیات­مان

یکباره خم گرفت و عوض شد صراط­ مان

چرخیده روزگار و شرایط طبیعی است!

آخر نمی شود یه همین وضعیت نشست

وقتی به حول و قوه ی دین راه روشن است

دشمن مشخص است و کمینگاه روشن است

باید چکاند ماشه- قلم های جنگ را

از واژه پر کنید خشاب  تفنگ را

«ای بی خبر ز لذت شرب مدام»ـشان

«ثبت است بر جریده ی عالم دوام»-شان

حالا تو در حضور دلم قد کشیده ای

بر قطره های خون قلم قد کشیده ای

ماییم پا به راه و در این راه بی قرار

امشب به روی دفتر ِ من کاملا ببار

یا حق.

|+| نوشته شده توسط حسین فروزنده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 و ساعت 0:17 |