تبليغاتX
مثنوی

سلام

بعد از مدتها با یک مثنوی در خدمتم

مدتی قبل رفته بودم کنگره شعر آئینه نبی و این شعر رو اونجا خوندم:

در دست های خسته قلم درد می کشد

بنویس ای قلم که دلم درد می کشد

دل! مدتی ست خسته و ولگرد می پری!

از صاحبت جدا شده ای ، فرد می پری

عمری ست وام دار و گدای همین دری

تو خانه زاد حضرت موسی بن جعفری

آخر به کاظمین چرا پل نمی زنی؟

بر پای شاه دست توسل نمی زنی؟

دل را اگر دوباره هوایی کنی خوش است

در محضر رئوف گدایی کنی خوش است

ای آشنای عرش خداوند ذوالجلال

وای هفتمین درخشش خورشید لایزال

از کینه ی تو بود که شیطان رجیم شد

حتی به احترام تو موسی کلیم

ای التیام درد اسیران اشک بار

دریابمان که رفته ز دل هایمان قرار

ما نیز در کشاکش این روزهای تار

حبسیم در سیاهی زندان روزگار

تاریک همچو ظلمت دل های بی نصیب

از عشق خاندان شما ایها الغریب

از جور دشمنان خدا درد می کشیم

ما هر چه می کشیم ز نامرد می کشیم

آنان که جام زهر خوراندند پیش از این

این روز ها دوباره نشسته ند در کمین

تاریخ شیعه را مثل آورده اند باز

آری زبیرها جمل آورده اند باز

هان! موزیان جسته ز مرداب آمدند

خندق به پا کنید که احزاب آمدند

در امتحان عشق نشاید خطا کنیم

ما را امانتی ست نباید رها کنیم

خورشید عشق، رنج فراوان کشیده ایم

با ما بگو ز صبر که زندان کشیده ایم

در یابمان که رفته ز دل هایمان شکیب

دریابمان - به حق رضا- ایها الغریب

یا حق

|+| نوشته شده توسط حسین فروزنده در شنبه سی و یکم مرداد 1388 و ساعت 1:59 |
مثنوی

امشب به روی دفتر من خواهشا ببار

یک شعر ِ خشک ِ تند ِ جهتدارِ سر بدار

حالا تو نیستی و زمین دور می زند

فکرم میان شک و یقین دور میزند

وقتی گلو گرفته بغض است و باور است

این حرفها نگفته نمانند بهتر است

این فکرهای پاپتی سرکش بلند

من را به شرح مسئله پابند می کنند

این روزها فضای زمین هم عوض شده ست

معیارهای سابق دین هم عوض شده ست

اصلا به دیگران که نبودند دل نبند

حتی رفیق­های تو تغییر کرده اند

در یادشان نمانده زمانی که جنگ بود

روزی که سر بدون بدن هم قشنگ بود

هی چشم توی چشم شما قول داده اند

درپیش چشمهای خدا قول داده اند

در پیش چشمهای خدا قول­ها شکست

یا اینکه بهتر است بگویم خدا شکست

گم می شدید در تب تکرار شهرها

چون عکسهای سینه ی دیوار شهرها

پس منحصر شدید به یک چند دشت خاک

و مختصر شدید به یک چفیه و پلاک

وقتی شما زدوده شدید از حیات­مان

یکباره خم گرفت و عوض شد صراط­ مان

چرخیده روزگار و شرایط طبیعی است!

آخر نمی شود یه همین وضعیت نشست

وقتی به حول و قوه ی دین راه روشن است

دشمن مشخص است و کمینگاه روشن است

باید چکاند ماشه- قلم های جنگ را

از واژه پر کنید خشاب  تفنگ را

«ای بی خبر ز لذت شرب مدام»ـشان

«ثبت است بر جریده ی عالم دوام»-شان

حالا تو در حضور دلم قد کشیده ای

بر قطره های خون قلم قد کشیده ای

ماییم پا به راه و در این راه بی قرار

امشب به روی دفتر ِ من کاملا ببار

یا حق.

|+| نوشته شده توسط حسین فروزنده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 و ساعت 0:17 |
مثنوی
سلام از فضای متفاوت این شعر عذر می خواهم

الاغ پیر برای چمن دلش لک زد

به یاد روز جوانی دوباره جفتک زد

و فکر کرد به روزی که ادعایی داشت

میان اهل طویله برو بیایی داشت

بهار بود به سر سبز دشت سر می زد

دلش به روشنی یونجه زار پر می زد

خزان میان غم برگ ریز گم می شد

و محو خش خش پاییز زیر سم می شد

و فکر کرد که پاییز عمر آمده است

بهار زندگی اش را تب خزان زده است

نگاه کرد به اوضاع خشک پیله ای اش

به زندگی پر از زحمت طویله ای اش

دلش شکست به تنهایی دلش سر زد

سری به گوشه ای از دستگاه عرعر زد

شبیه سابق آواز خوان و شاعر خر

شروع کرد و تصنیف عمر را عر عر

آهای کوچک دنیا چه زود می گذری"

به قول شاعر مانند رود می گذری

چقدر در خم و پیچت چو خر اسیر شدم

بدون این که بفهمم چه زود پیر شدم

دوباره خر شده ام داد می زنم عر عر

زمانه خاطره های مرا بکن از بر

زمانه تهمت نافهم بودن خر بس

"رها کنید مرا کاه و یونجه دیگر بس

به در رسید برای چمن دلش لک زد

جوان نبود ولی شک نکرد جفتک زد

دری شکست کسی مثل اینکه بد خر شد

سکوت دشت پر از های های عرعر شد

|+| نوشته شده توسط حسین فروزنده در دوشنبه بیستم خرداد 1387 و ساعت 14:42 |
مثنوی

بشکدوباره از خاکن مرا این حجم تو خالی بد را

بس کن چه گیری داده ای ول کن جسد را

ول کن برو برگرد آنجایی که بودی

برگرد در جمع همان هایی که بودی

من را نبین پاهای من زنجیر دارد

تاریخ هم در مورد من گیر دارد

اصلا تمام جزئیاتم بند  خاکند

سلول های کوچکم فرزند خاکند

من دوست دارم مدتی تعطیل باشم

با خاکبرگ باغچه فامیل باشم

شاید کسی در من درختی را بکارد

یا مرد خوبی روی چشمم پا گذارد

من دوست دارم خاک باشم مثل سابق

پربار باشم پاک باشم مثل سابق

آنجا کسی در انتظار توست برگرد

گرمای دستی در کنار توست بر گرد

 

این ماجرا با خاک پایان می پذیرد

لطفا کسی دیگر سراغم را نگیرد

 

لطفا نقد کنید 

|+| نوشته شده توسط حسین فروزنده در پنجشنبه سوم اسفند 1385 و ساعت 0:16 |
سوسک

«سلام سوسک»و او هم جواب من را داد

کمی گذشت که خود را کنار من جا داد

کمی گذشته و انگار چانه اش گرم است

مودب است و صدایش ملایم ونرم است

گلایه می کند از روزگار دور و برش

و اینکه خم شده از درد زندگی کمرش

بگو که سوسک چه از آدمییتش کم بود :«

که جا نشین خدا روی خاک آدم بود

تمام عیب من این دست و پای بد رنگ است

که با دو شاخک و بال و سرم هماهنگ است

چهار پا و دو دست مرا چکش نزنید

و دور خانه ی من سم سوسک کش نزنید

آهای حرف من بی نوا حسابی بود

و عاشقانه ترین حرف تو حبابی بود

شما که طالب آزادی و رفاه من اید

» به جان مادرتان توی کله ام نزنید

...

نگفته جمله ی آخر که قلب او وا ماند

و نقش کفش کسی روی پیکرش جا ماند

|+| نوشته شده توسط حسین فروزنده در سه شنبه دوازدهم دی 1385 و ساعت 2:50 |
مثنوی

لطفا برداشت خود را از این شعر برایم بنویسید

این شهر سر بریده ی دم سرد مرده است

عیسی میان مردم نامرد مرده است

عیسی دم مسیحی خود را اثر نداد

آن روز ها خدا به خودش دردسر نداد

شهر و زمین و هرچه در آن بود دود شد

خشکی رسید و زخم نمک سود رود شد

باید کسی بیاید و محشر بپا کند

ها یک نفر میان شما شر بپا کند

گم می شویم توی خیابان بی کسی

با دست های خالی و عریان بی کسی

دستی دگر برای دلی دف نمی زند

نقال رد نمی شود و کف نمی زند

نقال را بگو که سیاووش مردنیست

این شهر سر بریده ی خاموش مردنیست

عیسی کجاست ناله ای از عشق سر دهد

شاید دم مسیحی خود را اثر دهد

|+| نوشته شده توسط حسین فروزنده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 و ساعت 13:28 |