تبليغاتX
غزل

سلام

سال نو مبارک

با یک غزل "ناتمام" در خدمتتونم


در روز ور شکستن سرمایه دارها

قد می کشند روی زمین چوب دارها

روزی که گرگ ها همگی بره می شوند

صیاد می شوند تمام شکارها

این بار که مسایقه آغاز می شود

با اسب ها عوض شده جای سوارها

وقتی ورق بگردد و بی آبرو شود

چیزی بغیر باخت ندارد قمارها

با سکه ها به گرده یشان داغ می زنند

آری خوش است عاقبت زرمدارها

تا کی به پای شاپرکان بند می زنی

ای عنکبوت خانه سستی ست تارها

از سوز رود، رود لب و چشم مادران

سر را به سنگ می شکنند آبشارها

گویا خبر رسیده که اینگونه بی قرار

در جست وجوی یکدگرند هم قطارها

ای باغبان ثمر دهی باغتان خوش است

این روزها شکسته دل نوانارها

دنیا شدست چون غزل نا تمام من

در انتظار قافیه ماندست کارها

حسن ختام باش بر این شعر ناتمام

ای شاه بیت مرد غزل روزگارها

و بیت دوازدهم را انتظار می کشیم...

یا حق

|+| نوشته شده توسط حسین فروزنده در شنبه هشتم فروردین 1388 و ساعت 23:45 |
غزل

بعد از حدود ۲-۳ ماه این غزل را از من پذیرا باشید

پیچیده چو پیچک تر و گل کرده به پایم

چون پیله که گرم است و مهیاست برایم

این گونه مرا سخت در آغوش نپیچان

بگذار که از پیله خود پر بگشایم

عمریست که بیمار نشستم سر راهت

یک جام ،پر از مرگ،ز دست تو، دوایم

حاشا که بلرزند قدم­های من هر چند

از مرگ سخن گفتم و لرزید صدایم

از مرگ نوشتم گل کم حوصله­ای گفت:

پژمرده و خو کرده به پاییز بلایم

پاییز نه! آن گونه بهارم که پرستو

پر می­کشد از بیم زمستان به هوایم
سرشار تر از عشقم و شاداب تر از سیب

در سینه نمی­گنجم و از شاخه جدایم

بشکن قفست را که من از شوق پریدن

تا بوده رها بودم و تا هست رهایم

یا حق

|+| نوشته شده توسط حسین فروزنده در یکشنبه سوم آذر 1387 و ساعت 22:28 |
غزل درد
سلام

امتحانات تمام شده و من مجبورم برای تسلی خاطر با این غزل که اوایل سال تحصیلی سروده شده بروز شوم

پیشاپیش از همه ی حافظ دوستان عذر می خواهم:

الا یا ایها الاستاد ! خون می بارد از دلها

که ترم اول نمود آسان ولی افتاد مشکلها

برای نمره ای باید چنان درگیر خود باشی

که آخرسر شود شکل تو مانند خل و چلها

مرا مشروط می بینند کل هم ورودیها

نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفلها؟

اگر پاسم کنی استاد! من آزاد خواهم شد

صفایی می دهم خود را به مویم می زنم ژلها

اگر پاسم کنی جفتک نیندازم، هنر کردم

ولی چون پیرزنها می زنم از شادیم کِلها

به یاد روزهای خوب قبل از امتحان استم

که می خوردیم ما سمبوسه ها ، گاهی فلافلها

کسی حال من افتاده را آخر نمیفهمد

"کجا دانند حال ما سبکباران ِ ساحلها؟"

اگر پاسی همی خواهی ازا و غافل مشو شاعر

که می افتند در این درس نادانها و غافلها

یا حق

|+| نوشته شده توسط حسین فروزنده در سه شنبه هجدهم تیر 1387 و ساعت 2:36 |
غزل

قلم جوشید حرفم را و جوهر بوی خون می داد

گمانم فکر من یک بار دیگر بوی خون می داد

چه جالب "بوی خون" دارد ردیفم میشود، طوری

که از مصراع ِ اول، بیت ِ آخر بوی خون می داد

نوشتم :خون و باور، خون و سر ، خون و خدا، خون و

ولایت، خون و حتی اشک ِ مادر بوی خون می داد

بهشت و خون، ببین آنقدر با هم سنخیت دارد

که قطره قطره های حوض کوثر بوی خون می داد

دلم خون است از شهر ِ شلوغ ِ خون فراموشان

قلم خون می چکد هر بیت در هر "بوی خون می داد"

که هی پا روی خون ها می رود . یک شهر می رقصد

زمین زیر لگدها صد برابر بوی خون می داد

شبی در خواب دیدم آسمان سوزاند دریا را

زمین بلعید مردم را و محشر بوی خون می داد

دلم خون است از شهر شلوغ خون فراموشان

قلم خون می چکد خون می چکد در "بوی خون می داد"

بخور خون دلت را ای قلم! دیگر تمامش کن

اگرچه اشک و شهر و باور و سر بوی خون می داد

لطفا نقد کنید!

|+| نوشته شده توسط حسین فروزنده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 1:42 |
غزل کازرونی
سلام

بعد از چند ماه آخر توانستم با یک شعر بروز شوم این شعر هنوز نقد نشده و منتظر نظرات شماست.

بَ خدا مدتی اَن چیشُم، دلُم اَ دنیا سیرَن

مِثِ آسمون گرفته عین خوشخون که اسیرَن

ای وَر و او وَر ندار، هر جُ بیری دنیا یه جورَن

شُوُ روز صُب تا پَسین پَس سر هم میان و میرَن

سر تا پُی نکبت دنیا که بیگیر همش دو روزَن

دو روزن ، دو روز کو اَم یه روز خوشَن یه روز زِهیرَن

مُ کیُم وختی یه سِیلی می کُنُم تازه می فهمُم

صورتُم عین تُوه دلُم مِثِ دشت کویرَن

سر صَحری دل مُ هیچی به جز خار چیله نیسّه

یه دُعُی اَی بُکُنُم دعا کو اَم بیگیر، نگیرَن

اَ خودُم، اَ دو و وَر، اَ زندگی خسّه شُدَمه

تو یه کار بُک که اونُی که مِث مُنَن زوتر بیمیرَن

|+| نوشته شده توسط حسین فروزنده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 و ساعت 15:28 |
غزل

برای یکی از شهدای جهاد سازندگی

 

بجاست هرکه در اینجا رسد به مرز جنون

از این طرف به شلمچه از آن طرف کارون

سلام وحشی اروند خانه بر دوشت

سلام،لیلی عالم جزیره ی مجنون

هویزه،فکه،طلائیه،کرخه،چزابه

در این فضایم و با سرخ می نویسم خون

که خون و خط شما را به سخره می گیرند

تمام مردم این شهر ساکت مدیون

به خود می آیم و در خلوتی که دور و برم

مرا به یاد خودت،لطف می کنی ممنون

و سطر سطر من اینجا میان دفتر تو

که قطعه قطعه جهان در وصیتت افسون

تو و شلمچه و یک انفجار خمپاره

و خاکریز که نیمه تمام و نا موزون

|+| نوشته شده توسط حسین فروزنده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 19:17 |
غزل

دست هایت چقدر قابیلیست کشته ای باز هم برادر را؟

سجده هایت چقدر می طلبد آخرین شاهکار آزر را

سر بریدن چقدر آسان است این حسین است باز ذبحش کن

از جلو از قفا نمیدانم تو که آموختی ببر سر را

خودتان خواستید بد باشید آخر اینجا که جای خوبی بود

آنقدر وقت را تلف کردید و گرفتید دامن شر را

تا خدا بد نگاهتان بکند دیگر اینجا که جای ماندن نیست

سر بریدن که هیچ ما دیدیم صد و یک جور کار بدتر را

خفه شو مرد باخودم هستم آخرش خشک و تر که می سوزد

از همین جابه بعد خط و نشان تا ببینید روز آخر را  


...ادامه مطلب

|+| نوشته شده توسط حسین فروزنده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385 و ساعت 23:15 |
غزل

تن پوش، دست و پا،سرت آتش گرفته

ققنوسی و بال و پرت آتش گرفته

گویا شناسایی تو امکان ندارد

حتی خطوط دفترت آتش گرفته

شاید دگر نشناسدت ای دوست اما

در مرگ سرخت مادرت آتش گرفته

بابا،عمو، خواهر ،برادر، دوست،اقوام

همسایه ی دور و برت آتش گرفته

قبل از شهادت صحبت از کربُبلا بود؟

تا عمق چشمان ترت آتش گرفته

بعد از تو دیگر آسمان باران ندارد

با آن وداع آخرت آتش گرفته

تاریخ بعد از مرگ تو با خون سرخت

با دیدن خاکسترت آتش گرفته

|+| نوشته شده توسط حسین فروزنده در پنجشنبه دوم شهریور 1385 و ساعت 2:50 |