|
بعد از حدود ۲-۳ ماه این غزل را از من پذیرا باشید
پیچیده چو پیچک تر و گل کرده به پایم
چون پیله که گرم است و مهیاست برایم
این گونه مرا سخت در آغوش نپیچان
بگذار که از پیله خود پر بگشایم
عمریست که بیمار نشستم سر راهت
یک جام ،پر از مرگ،ز دست تو، دوایم
حاشا که بلرزند قدمهای من هر چند
از مرگ سخن گفتم و لرزید صدایم
از مرگ نوشتم گل کم حوصلهای گفت:
پژمرده و خو کرده به پاییز بلایم
پاییز نه! آن گونه بهارم که پرستو
پر میکشد از بیم زمستان به هوایم سرشار تر از عشقم و شاداب تر از سیب
در سینه نمیگنجم و از شاخه جدایم
بشکن قفست را که من از شوق پریدن
تا بوده رها بودم و تا هست رهایم
یا حق |