تبليغاتX
مثنوی

لطفا برداشت خود را از این شعر برایم بنویسید

این شهر سر بریده ی دم سرد مرده است

عیسی میان مردم نامرد مرده است

عیسی دم مسیحی خود را اثر نداد

آن روز ها خدا به خودش دردسر نداد

شهر و زمین و هرچه در آن بود دود شد

خشکی رسید و زخم نمک سود رود شد

باید کسی بیاید و محشر بپا کند

ها یک نفر میان شما شر بپا کند

گم می شویم توی خیابان بی کسی

با دست های خالی و عریان بی کسی

دستی دگر برای دلی دف نمی زند

نقال رد نمی شود و کف نمی زند

نقال را بگو که سیاووش مردنیست

این شهر سر بریده ی خاموش مردنیست

عیسی کجاست ناله ای از عشق سر دهد

شاید دم مسیحی خود را اثر دهد

|+| نوشته شده توسط حسین فروزنده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 و ساعت 13:28 |
غزل

تن پوش، دست و پا،سرت آتش گرفته

ققنوسی و بال و پرت آتش گرفته

گویا شناسایی تو امکان ندارد

حتی خطوط دفترت آتش گرفته

شاید دگر نشناسدت ای دوست اما

در مرگ سرخت مادرت آتش گرفته

بابا،عمو، خواهر ،برادر، دوست،اقوام

همسایه ی دور و برت آتش گرفته

قبل از شهادت صحبت از کربُبلا بود؟

تا عمق چشمان ترت آتش گرفته

بعد از تو دیگر آسمان باران ندارد

با آن وداع آخرت آتش گرفته

تاریخ بعد از مرگ تو با خون سرخت

با دیدن خاکسترت آتش گرفته

|+| نوشته شده توسط حسین فروزنده در پنجشنبه دوم شهریور 1385 و ساعت 2:50 |