تبليغاتX
رباعی
سلام

بعد از مدتها و برای مدتها با ی رباعی به روز می شم

مجروح و پر ازدحام و فرسوده زمین

هم او که هزااره ها نیاسوده زمین

از قد بلند کوه ها می فهمم

یک روز برای خود کسی بوده زمین

یا حق

 

|+| نوشته شده توسط حسین فروزنده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 و ساعت 20:2 |
مثنوی

سلام

بعد از مدتها با یک مثنوی در خدمتم

مدتی قبل رفته بودم کنگره شعر آئینه نبی و این شعر رو اونجا خوندم:

در دست های خسته قلم درد می کشد

بنویس ای قلم که دلم درد می کشد

دل! مدتی ست خسته و ولگرد می پری!

از صاحبت جدا شده ای ، فرد می پری

عمری ست وام دار و گدای همین دری

تو خانه زاد حضرت موسی بن جعفری

آخر به کاظمین چرا پل نمی زنی؟

بر پای شاه دست توسل نمی زنی؟

دل را اگر دوباره هوایی کنی خوش است

در محضر رئوف گدایی کنی خوش است

ای آشنای عرش خداوند ذوالجلال

وای هفتمین درخشش خورشید لایزال

از کینه ی تو بود که شیطان رجیم شد

حتی به احترام تو موسی کلیم

ای التیام درد اسیران اشک بار

دریابمان که رفته ز دل هایمان قرار

ما نیز در کشاکش این روزهای تار

حبسیم در سیاهی زندان روزگار

تاریک همچو ظلمت دل های بی نصیب

از عشق خاندان شما ایها الغریب

از جور دشمنان خدا درد می کشیم

ما هر چه می کشیم ز نامرد می کشیم

آنان که جام زهر خوراندند پیش از این

این روز ها دوباره نشسته ند در کمین

تاریخ شیعه را مثل آورده اند باز

آری زبیرها جمل آورده اند باز

هان! موزیان جسته ز مرداب آمدند

خندق به پا کنید که احزاب آمدند

در امتحان عشق نشاید خطا کنیم

ما را امانتی ست نباید رها کنیم

خورشید عشق، رنج فراوان کشیده ایم

با ما بگو ز صبر که زندان کشیده ایم

در یابمان که رفته ز دل هایمان شکیب

دریابمان - به حق رضا- ایها الغریب

یا حق

|+| نوشته شده توسط حسین فروزنده در شنبه سی و یکم مرداد 1388 و ساعت 1:59 |
رباعی
سلام

به خاطر ایام انتخابات باید زود بروز کنیم دیگه...

هر چند که چون آینه صاف آمده است

با تیغ کشیده از غلاف آمده است

برخیز و به دیوهای سرمایه بگو

امروز تهمتن به مصاف آمده است

یا حق                   

|+| نوشته شده توسط حسین فروزنده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388 و ساعت 10:2 |
رباعی
سلام

دیدم حیفه که توی این روز های سرنوشت ساز وبلاگم ساکت باشه

یک عمر مدام های و هو می کردند

چیزی که نداشتند رو می کردند

آنان که به فکر حال دشمن بودند

در صحنه جنگ "گفت و گو" می کردند

 

تا زنده ایم رزمنده ایم

یا حق.

|+| نوشته شده توسط حسین فروزنده در یکشنبه دهم خرداد 1388 و ساعت 18:28 |
غزل

سلام

سال نو مبارک

با یک غزل "ناتمام" در خدمتتونم


در روز ور شکستن سرمایه دارها

قد می کشند روی زمین چوب دارها

روزی که گرگ ها همگی بره می شوند

صیاد می شوند تمام شکارها

این بار که مسایقه آغاز می شود

با اسب ها عوض شده جای سوارها

وقتی ورق بگردد و بی آبرو شود

چیزی بغیر باخت ندارد قمارها

با سکه ها به گرده یشان داغ می زنند

آری خوش است عاقبت زرمدارها

تا کی به پای شاپرکان بند می زنی

ای عنکبوت خانه سستی ست تارها

از سوز رود، رود لب و چشم مادران

سر را به سنگ می شکنند آبشارها

گویا خبر رسیده که اینگونه بی قرار

در جست وجوی یکدگرند هم قطارها

ای باغبان ثمر دهی باغتان خوش است

این روزها شکسته دل نوانارها

دنیا شدست چون غزل نا تمام من

در انتظار قافیه ماندست کارها

حسن ختام باش بر این شعر ناتمام

ای شاه بیت مرد غزل روزگارها

و بیت دوازدهم را انتظار می کشیم...

یا حق

|+| نوشته شده توسط حسین فروزنده در شنبه هشتم فروردین 1388 و ساعت 23:45 |
رباعی

تقدیم به مقاومت اسلامی

دیروز که آتش بدنش را می سوخت

دیدیم به خاک ریشه اش را می دوخت

"از سر بگذر که ریشه ات را نزنند"

از کنده یک درخت باید آموخت

|+| نوشته شده توسط حسین فروزنده در شنبه بیست و یکم دی 1387 و ساعت 14:16 |
غزل

بعد از حدود ۲-۳ ماه این غزل را از من پذیرا باشید

پیچیده چو پیچک تر و گل کرده به پایم

چون پیله که گرم است و مهیاست برایم

این گونه مرا سخت در آغوش نپیچان

بگذار که از پیله خود پر بگشایم

عمریست که بیمار نشستم سر راهت

یک جام ،پر از مرگ،ز دست تو، دوایم

حاشا که بلرزند قدم­های من هر چند

از مرگ سخن گفتم و لرزید صدایم

از مرگ نوشتم گل کم حوصله­ای گفت:

پژمرده و خو کرده به پاییز بلایم

پاییز نه! آن گونه بهارم که پرستو

پر می­کشد از بیم زمستان به هوایم
سرشار تر از عشقم و شاداب تر از سیب

در سینه نمی­گنجم و از شاخه جدایم

بشکن قفست را که من از شوق پریدن

تا بوده رها بودم و تا هست رهایم

یا حق

|+| نوشته شده توسط حسین فروزنده در یکشنبه سوم آذر 1387 و ساعت 22:28 |
مثنوی

امشب به روی دفتر من خواهشا ببار

یک شعر ِ خشک ِ تند ِ جهتدارِ سر بدار

حالا تو نیستی و زمین دور می زند

فکرم میان شک و یقین دور میزند

وقتی گلو گرفته بغض است و باور است

این حرفها نگفته نمانند بهتر است

این فکرهای پاپتی سرکش بلند

من را به شرح مسئله پابند می کنند

این روزها فضای زمین هم عوض شده ست

معیارهای سابق دین هم عوض شده ست

اصلا به دیگران که نبودند دل نبند

حتی رفیق­های تو تغییر کرده اند

در یادشان نمانده زمانی که جنگ بود

روزی که سر بدون بدن هم قشنگ بود

هی چشم توی چشم شما قول داده اند

درپیش چشمهای خدا قول داده اند

در پیش چشمهای خدا قول­ها شکست

یا اینکه بهتر است بگویم خدا شکست

گم می شدید در تب تکرار شهرها

چون عکسهای سینه ی دیوار شهرها

پس منحصر شدید به یک چند دشت خاک

و مختصر شدید به یک چفیه و پلاک

وقتی شما زدوده شدید از حیات­مان

یکباره خم گرفت و عوض شد صراط­ مان

چرخیده روزگار و شرایط طبیعی است!

آخر نمی شود یه همین وضعیت نشست

وقتی به حول و قوه ی دین راه روشن است

دشمن مشخص است و کمینگاه روشن است

باید چکاند ماشه- قلم های جنگ را

از واژه پر کنید خشاب  تفنگ را

«ای بی خبر ز لذت شرب مدام»ـشان

«ثبت است بر جریده ی عالم دوام»-شان

حالا تو در حضور دلم قد کشیده ای

بر قطره های خون قلم قد کشیده ای

ماییم پا به راه و در این راه بی قرار

امشب به روی دفتر ِ من کاملا ببار

یا حق.

|+| نوشته شده توسط حسین فروزنده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 و ساعت 0:17 |
غزل درد
سلام

امتحانات تمام شده و من مجبورم برای تسلی خاطر با این غزل که اوایل سال تحصیلی سروده شده بروز شوم

پیشاپیش از همه ی حافظ دوستان عذر می خواهم:

الا یا ایها الاستاد ! خون می بارد از دلها

که ترم اول نمود آسان ولی افتاد مشکلها

برای نمره ای باید چنان درگیر خود باشی

که آخرسر شود شکل تو مانند خل و چلها

مرا مشروط می بینند کل هم ورودیها

نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفلها؟

اگر پاسم کنی استاد! من آزاد خواهم شد

صفایی می دهم خود را به مویم می زنم ژلها

اگر پاسم کنی جفتک نیندازم، هنر کردم

ولی چون پیرزنها می زنم از شادیم کِلها

به یاد روزهای خوب قبل از امتحان استم

که می خوردیم ما سمبوسه ها ، گاهی فلافلها

کسی حال من افتاده را آخر نمیفهمد

"کجا دانند حال ما سبکباران ِ ساحلها؟"

اگر پاسی همی خواهی ازا و غافل مشو شاعر

که می افتند در این درس نادانها و غافلها

یا حق

|+| نوشته شده توسط حسین فروزنده در سه شنبه هجدهم تیر 1387 و ساعت 2:36 |
مثنوی
سلام از فضای متفاوت این شعر عذر می خواهم

الاغ پیر برای چمن دلش لک زد

به یاد روز جوانی دوباره جفتک زد

و فکر کرد به روزی که ادعایی داشت

میان اهل طویله برو بیایی داشت

بهار بود به سر سبز دشت سر می زد

دلش به روشنی یونجه زار پر می زد

خزان میان غم برگ ریز گم می شد

و محو خش خش پاییز زیر سم می شد

و فکر کرد که پاییز عمر آمده است

بهار زندگی اش را تب خزان زده است

نگاه کرد به اوضاع خشک پیله ای اش

به زندگی پر از زحمت طویله ای اش

دلش شکست به تنهایی دلش سر زد

سری به گوشه ای از دستگاه عرعر زد

شبیه سابق آواز خوان و شاعر خر

شروع کرد و تصنیف عمر را عر عر

آهای کوچک دنیا چه زود می گذری"

به قول شاعر مانند رود می گذری

چقدر در خم و پیچت چو خر اسیر شدم

بدون این که بفهمم چه زود پیر شدم

دوباره خر شده ام داد می زنم عر عر

زمانه خاطره های مرا بکن از بر

زمانه تهمت نافهم بودن خر بس

"رها کنید مرا کاه و یونجه دیگر بس

به در رسید برای چمن دلش لک زد

جوان نبود ولی شک نکرد جفتک زد

دری شکست کسی مثل اینکه بد خر شد

سکوت دشت پر از های های عرعر شد

|+| نوشته شده توسط حسین فروزنده در دوشنبه بیستم خرداد 1387 و ساعت 14:42 |